حکمت 61 — زن
الْمَرْأَةُ عَقْرَبٌ حُلْوَةُ اللَّسْبَةِ.
زن عقربی است که نیش او شیرین است.
Woman is a scorpion whose sting is sweet.
حکمت 62 — تحیت و هدیه
رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَيْثُ جَاءَ، فَإِنَّ الشَّرَّ لَا يَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّرُّ. إِذَا حُيِّيتَ بِتَحِيَّةٍ فَحَيِّ بِأَحْسَنَ مِنْهَا، وَ إِذَا أُسْدِيَتْ إِلَيْكَ يَدٌ فَكَافِئْهَا بِمَا يَرْبُو عَلَيْهَا، وَ الْفَضْلُ مَعَ ذَلِكَ لِلْبَادِئِ.
هنگامی که به تو تحیتی گویند به صورتی بهتر پاسخ گوی و هرگاه هدیهای برای تو فرستند آن را به صورت افزونتر پاداش ده؛ با این حال فضیلت از آنِ آغازگر است.
When greeted, return a better greeting; when given a gift, repay more; yet the merit remains with the one who began.
حکمت 63 — شفاعت
الشَّفِيعُ جَنَاحُ الطَّالِبِ.
شفاعتکننده بال و پرِ طلبکننده است.
The intercessor is the wing of the seeker.
حکمت 64 — اهل دنیا
أَهْلُ الدُّنْيَا كَرَكْبٍ يُسَارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِيَامٌ.
اهل دنیا همچون کاروانیانی هستند که آنان را به سوی مقصدی میبرند و آنها در خواباند.
The people of this world are like a caravan driven while they sleep.
حکمت 65 — دوستان
فَقْدُ الْأَحِبَّةِ غُرْبَةٌ.
از دست دادن دوستان غربت است!
Losing loved ones is exile.
حکمت 66 — حاجت
فَوْتُ الْحَاجَةِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا إِلَى غَيْرِ أَهْلِهَا.
از دست رفتن حاجت بهتر از طلب کردن آن از نااهلان است!
Missing a need is easier than seeking it from the unworthy.
حکمت 67 — بخشش کم
لَا تَسْتَحِ مِنْ إِعْطَاءِ الْقَلِيلِ، فَإِنَّ الْحِرْمَانَ أَقَلُّ مِنْهُ.
از بخشش کم حیا مکن، زیرا محروم کردن از آن هم کمتر است.
Do not be ashamed to give little; deprivation is less than that.
حکمت 68 — عفت و شکر
الْعَفَافُ زِينَةُ الْفَقْرِ، وَ الشُّكْرُ زِينَةُ الْغِنَى.
خویشتنداری و عفت زینت فقر و شکرگزاری زینت غناست.
Chastity is the adornment of poverty; gratitude is the adornment of wealth.
حکمت 69 — آنچه نمیشود
إِذَا لَمْ يَكُنْ مَا تُرِيدُ فَلَا تُبَالِ كَيْفَ كُنْتَ.
هنگامی که آنچه میخواهی انجام نمیشود، هر گونه باشی اعتنا نکن و نگران مباش.
When what you want does not happen, do not care how you are.
حکمت 70 — جاهل
لَا تَرَى الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً.
جاهل را همیشه یا افراطگر میبینی یا تفریطکار!
You never see the ignorant except in excess or deficiency.
حکمت 71 — عقل و سخن
إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلَامُ.
هنگامی که عقل کامل گردد سخن کم میشود.
When reason is complete, speech decreases.
حکمت 72 — روزگار
الدَّهْرُ يُخْلِقُ الْأَبْدَانَ، وَ يُجَدِّدُ الْآمَالَ، وَ يُقَرِّبُ الْمَنِيَّةَ، وَ يُبَاعِدُ الْأُمْنِيَّةَ؛ مَنْ ظَفِرَ بِهِ نَصِبَ، وَ مَنْ فَاتَهُ تَعِبَ.
روزگار بدنها را کهنه و آرزوها را نو میسازد، مرگ را نزدیک و خواستهها را دور میکند. کسی که به مواهب دنیا برسد خسته میشود و کسی که به آن نرسد رنج میبرد.
Time wears out bodies, renews hopes, brings death near and desires far; who gains from it tires, who misses it suffers.
حکمت 73 — پیشوایی
مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْيَبْدَأْ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ، وَ لْيَكُنْ تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسَانِهِ.
کسی که خود را در مقام پیشوایی بر مردم قرار میدهد باید پیش از تعلیم دیگران به تعلیم خویش بپردازد و تأدیب او درباره دیگران پیش از زبان با عملش باشد.
Whoever sets himself as an imam for people should begin by teaching himself before teaching others, and by disciplining with his conduct before his tongue.
حکمت 74 — نفسها
نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ.
نفسهای انسان گامهای او به سوی پایان زندگی و مرگ است.
A person's breaths are his steps toward his appointed term.
حکمت 75 — شمارش
كُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ، وَ كُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ.
هر چیزی که قابل شمردن است سرانجام پایان میگیرد و آنچه مورد انتظار است سرانجام فرامیرسد.
Everything counted ends; everything expected arrives.
حکمت 76 — کارهای مشتبه
إِذَا أَشْكَلَتْ عَلَيْكَ الْأُمُورُ فَاقْتَدِ بِأَوَائِلِهَا.
هنگامی که کارها مشتبه شوند باید آخرشان را با اولشان سنجید.
When affairs become confused for you, take guidance from their beginnings.
حکمت 77 — دنیا
يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا، إِلَيْكِ عَنِّي! أَ بِي تَعَرَّضْتِ؟ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ؟ لَا حَانَ حِينُكِ، هَيْهَاتَ! غُرِّي غَيْرِي، لَا حَاجَةَ لِي فِيكِ، قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِيهَا.
ای دنیا! از من دور شو. خود را به من عرضه میکنی یا اشتیاقت را نشان میدهی؟ هرگز چنین زمانی برای تو فرا نرسد. دیگری را فریب ده؛ من نیازی به تو ندارم. تو را سه طلاقه کردم؛ طلاقی که رجوعی در آن نیست.
O world, leave me! Do you expose yourself to me or yearn for me? Never will your time come. Deceive another; I have no need of you. I have divorced you thrice with no return.
حکمت 78 — قضا و قدر
لَعَلَّكَ ظَنَنْتَ قَضَاءً لَازِماً وَ قَدَراً حَاتِماً؛ لَوْ كَانَ ذَلِكَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ، وَ سَقَطَ الْوَعْدُ وَ الْوَعِيدُ.
شاید گمان کردی منظورم قضای لازم و قدر حتمی است. اگر چنین بود ثواب و عقاب باطل میشد و وعده و وعید ساقط میگشت.
Perhaps you thought of an inevitable decree and final destiny; if so, reward and punishment would be void, and promise and threat would fall.
حکمت 79 — حکمت در سینه منافق
خُذِ الْحِكْمَةَ أَنَّى كَانَتْ، فَإِنَّ الْحِكْمَةَ تَكُونُ فِي صَدْرِ الْمُنَافِقِ فَتَلَجْلَجُ فِي صَدْرِهِ حَتَّى تَخْرُجَ فَتَسْكُنَ إِلَى صَوَاحِبِهَا فِي صَدْرِ الْمُؤْمِنِ.
حکمت را فراگیر هرجا که باشد؛ زیرا حکمت گاهی در سینه منافق است اما در سینه او آرام نمیگیرد تا خارج شود و در کنار حکمتهای دیگر در سینه مؤمن جای گیرد.
Take wisdom wherever it is; wisdom may be in a hypocrite's chest and unrests until it leaves and settles with its likes in a believer's chest.
حکمت 80 — گمشده مؤمن
الْحِكْمَةُ ضَالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَخُذِ الْحِكْمَةَ وَ لَوْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ.
علم و حکمت گمشده مؤمن است؛ بنابراین حکمت را بگیر هرچند از اهل نفاق باشد.
Wisdom is the lost property of the believer; take wisdom even from the people of hypocrisy.